Bu şarkının temalarını, hikâyesini ve hissini keşfedin.
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت | به وصل خود دوایی کن | به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت به وصل خود دوایی کن به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره ای کردن بباید چاره ای کردن کنون آن ناشکیبا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت، به دیدارت به دیدارت که گر روزی بر آید از دلم آهی که گر روزی بر آید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را مراد ما وصال توست از دنیا و از عقبی وگرنه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را وگرنه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را
Henüz benzer parça yok.