با داستان، مضمون و حس این آهنگ بیشتر آشنا شوید.
یک شب آتش در نیستانی فتاد | سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد | شعله تا سرگرم کار خویش شد
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت: کاین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟ گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنی ات را سوختم زانکه می گفتی نیم با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود با چنين دعوي چرا اي كم عيار برگ خود ميساختي هر نو بهار مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است
هنوز آهنگ مشابهی نیست.