با داستان، مضمون و حس این آهنگ بیشتر آشنا شوید.
گو چه رازی است در این موج مه آلود نگاهت | که تو چون باد پریشانی و مستی | دست در دست خزان، خنده کنان
گو چه رازی است در این موج مه آلود نگاهت که تو چون باد پریشانی و مستی دست در دست خزان، خنده کنان در دل باغ نشستی قامت عمر مرا خشک تر از شاخه ی بی جان بشکستی، بشکستی چه بگویم، به که گویم که دلم گلشن اسرار تو گشته گل هر یاد، در این باغ پریشان به سر انگشت تو در خاطره خاک نشسته وای بر من که دلم پر ز تمنای تو گشته چه بگویم، به که گویم که زبانم گره خورده نتوانم، نتوانم، نتوانم که بگویم دل من لیلی اش از یاد نبرده من که عمرم به تماشای نگاهش همه بر باد نشسته همچو لیلای پریشان تو بر خاک نشستم خسته ام، خسته تر از مرغ پر و بال شکسته خسته ام، خسته تر از قامت مینای شکسته جز غم روی رخش در دل ویران چه توان دید به که گویم، به که گویم که من از عشق غریبش نگذشتم، نگذشتم
هنوز آهنگ مشابهی نیست.