Conoce los temas, la historia y los sentimientos de esta canción.
این چه سریست، این چه سلطانیست باز | ای خداوند خداوندان راز | ما ندانستیم، ما را عفو کن
این چه سریست، این چه سلطانیست باز ای خداوند خداوندان راز ما ندانستیم، ما را عفو کن بس پراکنده که رفت، از ما سخن ما که کورانه، عصاها میزنیم لاجرم قندیل ها را بشکنیم آه آه با آن همه گفتار و قال من بِهل کردم، شما را آن حلال سِر من آن بود، کز حق خواستم لاجرم بنمود، راه راستم ز ابر گریان، شاخ سبز و تر شود زان که شمع از گریه، روشن تر شود کافر و مومن، خدا گویند لیک در میان هر دو، فرقی هست نیک آن گدا گوید خدا از بهر نان شمس میفرمود، خدا از عین جان گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کن مصلحی تو، ای تو سلطان سخن کیمیا داری، که تبدیلش کنی گر چه جوی خون بود، نیلش کنی کَرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد، دل و جان ما جهان در جهان، نقش و صورت گرفت کدام است، کدام است، از این نقش ها آن ما چو در رَه ببینی، بریده سری که غلطان رود، سوی میدان ما از او پرس، از او پرس، سر پنهان ما از او پرس، سر پنهان ما آی امروز نیم ملول، شادم غم را همه طاق، برنهادم بر سبلت هرکجا ملولیست گر میر من است و اوستادم امروز میان به عیش بَستم روبند ز روی مه گشادم بی ساقی و بی شراب مستم بی تخت و کلاه، کیقبادم من دوش عجب چه خواب دیدم که امروز عظیم و با مرادم گفتی که تو را که پادشاهی آری که خوش و خجسته بادم بی ساقی و بی شراب مستم بی تخت و کلاه، کیقبادم چو هیاهوی بر آری و ببینند سپاهت بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی چو خلیفه پسری، تو بِنِه آن طبل ز گردن بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی پیر و کودک یا جوان خون بریزید و بسوزانید کران را تا کران عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را همه در روی در افتند که بس خوب خصالی هله ای عشق بر افشان، گهر خویش بر اختر بشکن خصم ستمگر، بشکن دشمن کافر عسس و شحنه چه گویند، حریفان ملک را هله ای عشق بر افشان، گهر خویش بر اختر که همه اختر و ماهند و تو خورشید جمالی که سپهدار جلالی همه در روی در افتند، که بس خوب خصالی بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نو بهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین و کوه و دشت و باغ جان را همه در حُله اخضر بگیریم مسلمانی بیاموزیم از وی که ما از نور او صد فر بگیریم که ما از نور او صد فر بگیریم بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم بیا تا نو بهار عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم زمین و کوه و دشت و باغ جان را همه در حُله اخضر بگیریم مسلمانی بیاموزیم از وی که ما از نور او صد فر بگیریم که ما از نور او صد فر بگیریم
Aún no hay pistas similares.