اكتشف قصة هذه الأغنية وموضوعاتها ومشاعرها.
در روزهای آخر اسفند | در نیمروز روشن | وقتی بنفشه ها را
در روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند در روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند جوی هزار زمزمه درد و انتظار در سینه می خروشد و بر گونه ها روان جوی هزار زمزمه درد و انتظار در سینه می خروشد و بر گونه ها روان ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست در روشنائی باران، در آفتاب پاک در روزهای آخر اسفند در نیمروز روشن وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبین جای میدهند جوی هزار زمزمه درد و انتظار در سینه می خروشد و بر گونه ها روان جوی هزار زمزمه درد و انتظار در سینه می خروشد و بر گونه ها روان ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
لا توجد أغانٍ مشابهة بعد.